تاریخ انتشار : یکشنبه 28 سپتامبر 2025 - 21:42
کد خبر : 3688
دیدگاه‌ها برای تقدیم به فرمانده دلاور گردان همیشه پیروز کمیل بسته هستند

تقدیم به فرمانده دلاور گردان همیشه پیروز کمیل

تقدیم به فرمانده دلاور گردان همیشه پیروز کمیل

تقدیم به فرمانده دلاور گردان همیشه پیروز کمیل
تقدیم به فرمانده دلاور، پاسدار رشید اسلام فرمانده گردان کمیل حاج عبدالرضا حسنوند

به نام خدا
تقدیم به فرمانده دلاور، پاسدار رشید اسلام فرمانده گردان کمیل حاج عبدالرضا حسنوند
شوریده لرستانی
سال ۱۳۶۶ درارتفاعات گامو یا گموی عراق مستقر بودیم گردان کمیل از آنجا که از نظر مالی پشتیبانی نداشت از هر نظری درمضیقه بود. از نظر لباس، از نظر پوتین و دیگر پای افزارها و خوراکی. آن روزها غریبانه در ارتفاعات و بدون پشتیبان مقاومت می‌کردیم و ما خاکمان را این گونه حفظ کردیم. در آن روزهایی که من خدمت شهید والا تبار عزیزالله زینتی ده به ده و کوچه به کوچه کمکهای مردمی را جمع و تبدیل به پول می‌کردیم و زان پس وسایل مورد نیاز را برای دلاوران شهرمان در پشت خاکریزها تهیه می‌کردیم بچه‌های همسن و سال من و شهید زینتی با آرامش کامل در حال بازی و درس خواندن برای رفتن به دانشگاه بودند اما من و شهید زینتی‌ها برای سربلندی این سرزمین از همه ی دلخوشیها دست کشیده بودیم. حالا از این قضیه بگذریم. دمدمه های پاییز ۱۳۶۶ در ارتفاعات کوه گامو ی عراق تدارکات خودمان از آنجا که چیزی نداشت برای بسیجیان بیاورد بیشتر مواقع رزمندگان و دلاوران عزیز،باکمترین اندازه مواد خوراکی خود را وفق می‌دادند اگر بود با هم می‌خوردند و اگر نبود صبر می‌نوشیدند. یک روز به یاد دارم که بچه‌ها ی مستقر، چیزی برای خوردن نداشتند آن روز جوانی که هنوز سالش به ۲۰ نرسیده بود به نام عبدالرضا حسنوند فرماندهی را به عهده داشت. بسیجیان و پاسداران همه او را می‌شناسند دلاوری‌هایش را دیده‌اند زخم‌هایش را بارها پانسمان کرده‌اند و می‌دانند که ۸ سال جنگ تحمیلی را درسنگرها و خاکریزهای دفاع مقدس سپری کرد و بعد از جنگ غریبانه به شهر خود آمد و مانند مردم عادی به زندگی پرداخت. آن روز که رزمندگان چیزی برای خوردن نداشتند عبدالرضا حسنوند فرمانده جوان طبق معمول که همیشه برای شناسایی به صورت تک نفره به خاکریزها و سنگرهای دشمن نفوذ می‌کرد و با دست پر می‌گشت این بار نیز همین کار را کرد.اما اینبار نه برای شناسایی نه برای جمع آوری اطلاعات و نه برای درگیری با عراقی‌ها بلکه برای تهییه غذا. فرمانده جوان از ارتفاعات بالا رفت و در سمت و سوی عراقی‌ها به صورتی که خود می‌دانست خویش را به سنگرهای عراقی‌ها رساند عراقی‌ها سنگرهایی داشتند به نام سنگر کمین که مجهزترین سنگرها از نظر دیده بانی و از نظر وجود سلاح و مهمات بود. فرمانده جوان از آنجا که عراقی‌ها از نظر تدارکات بسیار وضع مطلوبی داشتند لذا همیشه سنگرهایشان پر بود از انواع غذاهای حلال و غیر حلال. آن روز فرمانده جوان تنهای تنها چندین سنگر عراقی‌ها را با وجودحضور عراقی‌ها،خالی کرد و غذا و خوراکی‌هایشان را بیرون کشید وبردوش نهادو یک دو ساعت بعد با کوله باری از غذا به سنگرهای خودی رسید و رزمندگان نوش جان کردند. رزمندگانی که در تابستان سال ۱۳۶۶ در آن منطقه حضور داشته‌اند شاهد این ماجرا می‌باشند. از آن همه، غذایی به من نرسید فرمانده جوان هرچند از من نیز کوچکتر بودچنین میگفت: باید دیگر بسیجیان و رزمندگان این غذارابخورند زیرا تو که برادر منی اگرنخوری کسی بر من ایراد نمی‌گیرد ولی اگر یک بسیجی گرسنه بماند من و تو هر دو مسئولیم. آن روز این چنین این فرمانده جوان باوجود هزاران خطر، از سنگرهای عراقی با حضور سربازان غذای بسیجیان ما را تامین کرد. هرچند که این خاطرات امروز به داستان می‌مانند اما باور کنید که حقیقت دارند.
درود خدا بر پاسداران و بسیجیان دلاور این سرزمین
ما اینگونه این خاک را حفظ کردیم.

 

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
نظرات بسته شده است.